امروز ۲۳ آوریل ۲۰۲۰ مصادف است با روزی که از سوی یونسکو «روز جهانی کتاب و حق مؤلف» نام گذاری شده است. در این روز از دلایل این نام گذاری، از سروانتس و شکسپیر، از آمار و ارقام ضد و نقیض مقامات جمهوری اسلامی در مورد سرانه مطالعه در ایران، از تعداد کتابها و یا عناوین منتشره و وضعیت غمبار حوزه نشر و از سانسور و خفقان شدید حاکم در جامعه تحت حکومت نظام توتالیتر اسلامی میتوان نوشت. میتوان یادی کرد از تیراژ شرم آور کتابها ـ ۲۰۰ تا ۵۰۰ عدد – در ایران، میتوان سر تکان داد و در تأسفی جمعی افسوس خورد. همه اینها شدنیست و میشود.

سید عباس صالحی، از شاگردان علم الهدی، در سال ۹۳، وقتی که هنوز وزیر ارشاد نشده بود، ادعا میکند که در سال ۱۳۵۷ تعداد ۲۵۴ عنوان کتاب به چاپ رسیده بود. چند سال بعد محمد حسین صفار هرندی، وزیر اسبق وزارت ارشاد که مهمترین وظیفه ی آن نظارت بر امر سانسور و ممیزی و تحریف و جعل و ممنوعیت آزادی بیان در تمام سطوح و حوزه های فرهنگی در جمهوری اسلامیست، در نشست چهلمین سال پیروزی انقلاب اسلامی با موضوع کتاب در مصلای تهران گفت که «در سالهای پهلوی سالانه حدود ۱۰۰۰ عنوان کتاب» منتشر میشده است.

«انفجار نور» که شورش ۵۷ را لقب نهادند از نسلی برآمد که در چنین فضای فرهنگی از آرمانهای آزادیخواهانه و کرامت انسانی، از رساندن ایرانیان به «مقام انسانیت» دم میزد. نسلی که معلمانشان متحجران پوسیده ذهنی مثل مطهری و شریعتی بودند. جامعه ای ۳۷ میلیونی که در آن سالانه چیزی حدود ۱۰۰۰ عنوان کتاب منتشر میشد به یکباره برخاست، شعار داد، تخریب واعدام کرد و پیروز شد. حال از میان همین کتاب نخوانها، قشری برنده نبردهای خونین قدرت در آن سالها شد – قشر آخوند – که از میان همان ۱۰۰۰ عنوان، صدها سال بود که چیزی جز مفاتیح و آثار منتشره من باب «آداب مستراح رفتن» در حوزه های علمیه نخوانده بود. از اینرو همین قشر انقلابی در یکی از نخستین اقداماتش دانشگاهها را بست و پاکسازی گسترده ای را ترتیب داد به نام «انقلاب فرهنگی».

بعدها بسیاری از کسانی که آنروزها را تجربه کرده بودند تعریف کردند که سرانه مطالعه در سال ۵۷ بسیار رشد کرده بود، همه جا پر بود از کتاب و در گوشه و کنار هر خیابانی مردمی را میدیدی که بحث میکردند، نشریات احزاب مختلف همه جا در دسترس بود و … با انقلاب فرهنگی همه چیز پایان یافت. قشر کتاب نخوان بر قدرت نشسته بود و کتاب خواندن و کتاب داشتن تبدیل به جرم شد. از آن روز تا به هم اکنون هر سال سرانه مطالعه در ایران روندی نزولی دارد و به سوی قهقرا میرود.

به همین سبب تصمیم گرفتم که امروز به مناسبت روز جهانی کتاب، داستانی را بخوانم از نویسنده ای که نامش با «آزادی اندیشه» در هم تنیده است. نویسنده ای که نیچه او را «یکی از بزرگترین رهاگران اندیشه» توصیف کرده است: ولتر!

داستانی را از او میخوانیم که با سادگی و روشنی خیره کننده تصویری به دست میدهد از انقلابیون ۵۷ و وعده های رهبرانشان:

وقتی کورها از رنگ حرف میزنند

همانطور که همه می دانند همه ساکنین مرکز نابینایان «کنز وا» (۱) در پاریس همیشه از این حق به طور مساوی برخوردار بوده اند که در تمام امور از طریق رای گیری و اکثریت آرا در تعیین سرنوشتشان سهیم باشند. به دلیل حس لامسه قویشان تشخیص سکه مس و نقره از هم برایشان بسیار راحت بوده و تا به حال هم پیش نیامده که یکی از آنها سرکه را با شراب بورگوندی عوضی گرفته باشد. حس بویایی آنها نیز به مراتب قویتر از مردمان دیگری بود که دو چشم بینا داشتند. ساکنین این مرکز در مورد همین حواس چهارگانه قضاوتی خردمندانه داشتند، به این معنی که آنها هر آنچه که در مورد این حواس لازم به دانستن بود را می دانستند و در صلح و آرامش برای خودشان، تا حدی که برای یک فرد نابینا میسر بود، خوشبخت زندگی میکردند.
از بخت بد روزگار، یکی از معلمان مرکز روزی مدعی شد که درکی بسیار واضح و مطلق از حس بینایی دارد. او در این باره سخنرانیهای پرشور بسیاری برگزار کرد. ساکنین مرکز کنجکاو شده بودند. در مدت زمان کوتاهی طرفداران وفادار بسیاری پیدا کرد و تا اینکه بالاخره به عنوان نماینده جامعه نابینایان آن مرکز انتخاب شد. او دیگر به جز رنگ در باره چیز دیگری حرف نمیزد. با لحنی خودبزرگ بینانه و پیامبرگونه از رنگ سخن میراند.
این اولین دیکتاتور مرکز نابینایان، دستور تاسیس شورای کوچکی را در همان آغاز صادر کرد که از طریق این شورا مدیریت بر صدقات و خیرات ساکنین به وی منتقل شد. اکنون دیگر هیچکس جرأت نداشت چیزی در مخالفت بر علیه او بگوید. او فتوایی صادر کرد با این مضمون: لباس همه ساکنین کنز وا سفید است. کورها باور کردند و از آن به بعد همه در مدح سفیدی لباسهایشان حرف میزدند. در حالی که لباس حتی یک نفر از آنها هم سفید نبود. مردم شهر نابینایان را مسخره می کردند و آنها هم شکایتشان را به پیش دیکتاتور می بردند. او که از این شکایات بسیار عصابی شده بود رفتار تندی با شاکیان پیش گرفت و آنها را «بدعت گذار»، ساختار شکن و اغتشاشگر خطاب کرد، کسانی که فریب افکار آن دسته از انسانها را خورده بودند که کور نبودند و حقیقت و خطاناپذیری استادشان را زیر سوال برده بودند. همین بحث و جدلها منجر به پیدایش دو جریان یا دو حزب شد.
به منظور تلطیف اذهان نابینایان دیکتاتور فتوای دیگری صادر کرد: لباس همه قرمز است. این در حالی بود که هیچکس در مرکز نابینایان لباس قرمزی نداشت! نابینایان توسط مردم شهر بیشتر و بیشتر مورد تمسخر قرار گرفتند. همین امر باعث سرازیر شدن موج جدیدی از شکایات شد. خشم وجود دیکتاتور را فراگرفته بود. کورها هم عاصی شده بودند. دعوا و درگیریها بر سر این موضوع بین ساکنین مرکز مدت طولانی ادامه داشت تا اینکه بالاخره هرکسی مجاز شد خودش در مورد رنگ لباسش قضاوت کند.
وقتی که این داستان به گوش یک ناشنوا رسید، گفت: این درست نبود که کورها راجع به رنگ حرف بزنند. خود شخص ناشنوا اما بر این اصرار داشت که فقط ناشنوایان میدانند موسیقی چیست.


(۱). Hôpital des Quinze-Vingts

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here