«نخست زمان اندوه بود،
اما از پسش بختی رسید بهتر،
آه، کاش در توانم بود کز پس حکایت می کردم
بی آنکه از نخست بگویم.» [۱]

هر کجا که مرگ پدیدار می شود و یا مردگان او را به روی صحنه زندگی فرا می خوانند، هر بار که نعش انسانها در کوی و خیابانهای شهر کشانده میشود و نزدیکی هر انسانی نزدیکی مرگ را تداعی میکند، ادبیات هم دور نیست.

این همسایگی اتفاقی نیست. پشت هر واژه یک نابودی نهفته است. بین هر چیز و واژه ای که آنرا بیان میکند فاصله ای هست که با مرگ پر شده است. اگر واژه قادر به نامیدن آن است تنها به این خاطر است که جانش، فناپذیریش، بودنش را از آن ربوده است و آنرا در فضایی مفهوم بخشیده است که چیزی وجود ندارد جز معنی، جز اشارت و نشانه و صدا. کسی که می نویسد دنیا را با لغات از نابودی نجات می دهد و «دریایی از خون» و طوفانی از نوح پشت سر بجای میگذارد. واژه ها دنیا را به ما می بخشند، اما به گونه ای که هیچ چیز در این دنیای نجات یافته قادر به بودن و مردن نیست. همه چیز واقعیتش را در برابر مفهوم و معنی معامله کرده است. هگل این معامله را اینگونه مثال میزند:

«پس از آفرینش نخستین کاری که آدم برای تثبیت حکومتش بر حیوانات انجام داد این بود که بر آنان نام نهاد، به عبارتی واقعیت عینی (باشندگی) آنها را نیست و نابود کرد.» [۲]

این باجیست که واژگان وضع میکنند: ضرورتی اجتناب ناپذیر.

وقتی اووید در دگردیسی ها وعده سرانجامی خوش میدهد و آه سر میدهد که کاش میتوانست بدون گفتن از مرگ و رنج و طاعون، خواننده را به آن عاقبت روشن برساند، طعنه به جبری میزند که در بطن هر واژه نهفته است و هیچ راه گریزی هم از آن نیست.

هزار و سیصد سال پس از اووید مرگامرگی ویرانگر اروپای قرون وسطی را در می نوردد، طاعونی که جان یک سوم جمعیت اروپا را به کام مرگ فرو میکشد.۲۵ تا ۳۰ میلیون انسان جان خود را در کمتر از یک دهه از دست میدهند.

بار دیگر مرگ پدیدار شده است و سایه سردش را بر سرزمینهای آسیا و اروپا افکنده است: «مرگ سیاه!»

اینبار در نزدیکی ناگریز مرگ اثری خلق شد که خاستگاه ادبیات نثر و رمانهایی بود که پس از آن نوشته شدند و آنچه در ادامه میخوانید پیش درآمد این اثر از جووانی بوکاچیو است.

آنگونه که خواهید خواند «دکامرون» نیز با شرحی موشکافانه از فلاکت و بلایی آغاز میشود که «مرگ سیاه» در آن زمان شهر فلورانس را در چنگال خود سخت میفشرد. همچون اووید، بوکاچیو هم از اجتناب ناپذیری حکایت این سیاه بختی، از جبر مرگ سیاه در آغاز اثرش میگوید که هیچ راه گریزی از آن نیست، ولی همزمان وعده ی روشنایی و نشاط را در پی این سیاهی نخستین میدهد.

این روزها که مرگ با چهره ای تازه و نامی دیگر، کرونا، بر ازدحام شهرها و زندگیهای امروز ما فرود آمده، یادی زنده میکنیم از نسلهای گذشته، از انسانهایی که در نبرد با بیماری و رنج و مرگ، بنا به عبارتی از نیچه «تسکین گرا» بوده اند:

«دنیای قدیم و شادمانی ــ انسانهای دنیای قدیم بهتر میدانستند که چگونه خوشحال باشند و ما امروز بهتر میدانیم که چگونه کمتر غصه بخوریم. آنها مدام مناسبت خلق میکردند برای اینکه خوش بگذرانند و جشن بگیرند، با هر آنچه از ثروت و هوش و ذکاوت در اختیارشان بود. در حالی که ما ذهنمان را برای حل مسائلی به کار میگیریم که بیشتر هدفشان «عاری از درد بودن» و برطرف کردن ناراحتیهاست. در مقابله با رنج هستی قدیمیها در پی این بودند که فراموش کنند، یا اینکه احساساتشان را هر طور که شده به سمت و سوی خوشایندیهای زندگی بکشانند، به گونه ای که در این زمینه آنها «تسکین گرایانه» عمل می کردند. این در حالیست که ما در پی منشاء و دلیل رنج و دردهایمان هستیم و در کل «پیشگیرانه» برخورد میکنیم.

شاید که ما در حال ساخت زمینه ای هستیم که انسانهای آینده بتوانند بر روی آن معبد شادمانی را دگربار بنا نهند.» [۳]

اینگونه است که بوکاچیو پس از پیش درآمدی سیاه و طاعونی یکی از شادترین و اروتیکترین آثار ادبیات اروپا را از خود بجای گذاشت. نه برای درمان، که طاعون را درمانی نبود، همانطور که اکنون کرونا را درمانی نیست. نه برای سرگرمی، که در مصاف مرگ پوشالی و آزاردهنده خواهد بود، بلکه برای نجات: نجات از زندگی، زندگی که مرگ به روی سینه اش چمباتمه زده.


کوه عظیمی را در نظر مجسم کنید که بالا رفتن از آن بسیار صعب و مشکل است ولی چون به قله ی آن رسیدید، در آن طرف کوه، جلگه ای بس دلپذیر و سبز و خرم، دل انگیز و عشرت خیز خواهید یافت. اگر درد با درمان همراه باشد لطفی دیگر دارد و چون سیاه روزی از میان برود، نیکبختی روی آورد و چون حظ و سرور درآید، پریشانی روی برمیگرداند. خواننده ی ارجمند اگر میتوانستم شما را به سهولت از این کوه پر سنگلاخ بالا برده و به دشت و دمن موعود برسانم موجب کمال خوشوقتی من بود. هر چه فکر میکنم راه دیگری برای رسیدن به مقصد ندارم و چاره ای جز مقدمه پردازی نمی بینم.

عرض میکنم که در سال ۱۳۴۸ از میلاد مسیح، شهر پر ناز و نعمت فلورانس که از بلاد پربرکت و آباد کشور ایتالیا می باشد، گرفتار قهر الهی شد و بیماری طاعون در آن راه یافت.

بیماری خانمانسوز طاعون خواه زائیده ی آثار نجومی باشد و خواه دست نیرومند خداوندی این بلا را برای تنبیه بندگان گناهکار خود نازل کرده باشد چندین سال قبل در مشرق زمین رخنه کرده و هزاران نفر را بخاک هلاک انداخته، سپس اندک اندک سیر خود را ادامه داده و سرانجام پنجه ی قهار خود را بکشورهای مغرب فرو برده بود. مقامات مسئول بهداشت دست به فعالیت شایان زده و کوچه و بازار را از لوث کثاقات پاک کردند، مسافرین بیمار را به کشورهای آلوده نشده راه ورود ندادند و در رعایت اصول بهداشت کوشش خود را چند برابر افزودند. مجامع دینی بی شمار تشکیل شد و مردم دسته دسته به کلیساها هجوم بردند و سوز شیون کردند و دستها به دعا به درگاه باریتعالی بلند شد و نذر و قربانی ها همگانی گردید. ولی هیچکدام از این کارها به نتیجه ای نرسید و ثمری نبخشید.

بطوریکه گفتم، این بیماری از اوایل بهار آن سال شروع بکار کرد ولی طرز ابتلا به آن مانند مشرق زمین که علامت مبتلا شدن را ریزش آب از دماغ می دانستند نبود، بلکه قبلا یک نوع برآمدگی و آماسی در کشاله ی ران یا زیر بغل مرد و زن پدید می آمد که در بعضی به اندازه ی یک سیب بزرگ میشد و در برخی بقدر تخم مرغی بالا می آمد و در عده ای قدری بزرگتر یا کوچکتر رشد می کرد و مردم عوام آنرا خیارک می نامیدند. آین آماسها رفته رفته بزرگ میشد و موجب مرگ بیمار میگردید.

چندی نگذشت که این دملها به لکه های سیاهی مبدل شد که در بازو یا ران یا سایر قسمتهای بدن مردم نمودار میشد. چون بیماری خیارک سابقه داشت و هر کس مبتلا میشد نشانه مرگ او بود، مردم دیگر به این لکه ها و کسانیکه دارای آن بودند توجهی نمیکردند. در مورد معالجه ی این بیماری، طریقه ی خاصی موجود نبود و داروی ویژه ای وجود نداشت تا بیماران را مداوا کنند.

جمع کثیری از زن و مرد که دارای اطلاعات پزشکی بودند، بطور خستگی ناپذیری به فعالیت و مبارزه بر علیه این بیماری مهلک پرداختند ولی در سه روز اول شیوع بیماری، تقریبا همه مبتلایان درگذشتند.

علت شیوع همگانی طاعون این بود که کسبه و بازاریهای مبتلا به بیماری مردم تندرست را آلوده می ساختند. همچنین یکی از علل سرایت بیماری دست زدن به اجساد درگذشتگان و لباس و اثاث آنها بود که جمع کثیری از این طریق مبتلا میشدند. اگر من به چشم خود این حوادث را ناگوار را ندیده بودم و از ناظرین می شنیدم، بدین سهولت باور نمیکردم و جرات و شهامت تقریر و یا نوشتن آن را نداشتم. هر کس که با بیمار یا یکی از متوفیات این بیماری اندک تماسی پیدا میکرد بلافاصله بیماری دامنگیر وی میشد و در اندک مدتی با مرگ هم آغوش میگردید.

اینک آنچه را که روزی به چشم خود دیدم برای شما تعریف میکنم: روزی لباسهای مرده ای را در کوچه انداخته بودند، دو خوک از آنجا میگذشتند و چون به کنار لباسها رسیدند، بنا به عادت دیرینه لباسها را بو کشیدند و سپس با پوزه ی خود آنها را زیر و رو کردند. طولی نکشید که در حرکات آن دو حیوان علامت ناراحتی و ابتلا به بیماری هویدا شد و اندکی بعد، هر دو در همان نقطه به زمین غلطیده جان دادند. از این اتفاقات و بدتر و ناگوارتر از آن بسیار دیده شد. مردم برای اینکه از این بلای جانسوز جان به در برند از یکدیگر فرار میکردند و هر کس در فکر جان خود بود.

مردم دو دسته بودند. عده ای چند نفری دور هم جمع شده و از اجتماع دوری می کردند. گوشه ای خلوت گزیده و به اندک قناعت کرده و در به روی خود می بستند تا بیماری در آنها رخنه نکند. در آنجا به عیش و نوش میپرداختند و هرگز حاضر نبودند اسم مرگ و بیماری در مجمع و مجلس آنان برده شود. گروهی دیگر دل به دریا زده و همه جا گردش میکردند، دنیا را حقیر شمرده و برای مرگ و زندگی ارزشی قائل نبودند. مست و لایعقل از میخانه ای به میکده ای روی می آوردند. بیش از اندازه می خوردند و می نوشیدند و آواز می خواندند.

جنازه ی مردگان را با تمسخر تماشا می کردند و بروی مرگ و مرده گان خنده استهزاء می زدند. حاکم و محکومی در میان نبود زیرا اکثر زعمای ملت و مجریان قانون در گذشته و یا بیمار بودند. مردم ثروتمند، خانه و زندگی خود را رها کرده، سر به کوه و بیابان نهاده بودند و عده ای دیگر در مسکن و ماوای آنان جای گرفته و دارائی آنان را تصاحب میکردند.

گروهی از مردم نیز شیوه ی دو دسته ی فوق الذکر را در پیش نگرفته و طرز دیگری رفتار میکردند.

اینها به شراب و رقص و آواز پرداخته و نیز گوشه نشینی اختیار نمی نمودند بلکه دسته دسته در حوالی شهر به گردش و هواخوری میپرداختند.

از گلها و عطرها برای رهایی از بوی عفونت مردگان و ضدعفونی کردن مجاری بینی و گلو استفاده کرده و سعی میکردند حتی المقدور از محیط آلوده ی شهر کناره جوئی کنند.

بعضی به شهرهای مجاور روی می نهادند و برخی دیگر به اطراف و قصبات فلورانس مهاجرت مینمودند. متمکنین، ملک و مال خود را رها ساخته و فرار را بر قرار ترجیح می دادند.

شاید خیال میکردند که قهر وغضب خداوندی تنها به محیط شهر فلورانس نازل شده و آنها میتوانند با خروج از آن سامان، جان خود را از مهلکه به در ببرند. ولی همین فراریان نتوانستند از سرنوشت خود بگریزند و به هر جای روی آورده بودند به بیماری مبتلا شدند و پیش از بیمار شدن سرمشق اشخاص سالم گردیدند و تندرستان از آنان روی گردانیدند.

در نتیجه، فراریان از سرنوشت شوم، به هر طرف گریزان و از هر جهت وامانده و از هرکس رانده شدند. آشنایان از یکدیگر فرار میکردند و هیچکس در غم همسایه نبود.

خویش و پیوند اگر گاهی به یکدیگر میرسیدند، از همدیگر فاصله میگرفتند و نحوست چنان بر مردم مستولی شده بود که برادر از برادر، خواهر از برادر و حتی زن از شوهر دوری می جست. آنچه که باورکردنش مشکل است.

هنگامیکه فرزندان خانواده ای بیمار میشدند، پدر و مادرشان، مثل اینکه به آنها بستگی ندارند، از دیدار و یاری کردن جگرگوشه های خویش خودداری مینمودند. تعداد مبتلایان از زن و مرد به قدری زیاد بود که از حد و حصر گذشته بود و هیچکس پناهی جز مهر و محبت دوستان نداشت (ولی جز معدودی دوست وفادار وجود نداشت!) پرستاران متعددی که بخاطر پول به بیمار داری مشغول بودند نیز میدان را خالی گذاشته بودند. این زمره خدمتگذاران نیز دارای خلق خشن و اطلاعات ناچیزی بودند.

کاری که انجام میدادند رفع حوائج و اجرای تقاضاهای بیمار و حضور در بالین مرگ آنها بود. این پرستاران نیز در برابر سودی که در ازای این کار میبردند، جان خود را به مهلکه می انداختند. خلاصه اینکه شهر تاریخی و بزرگ و زیبای فلورانس یک ماتمکده حقیقی شده بود. از در و دیوار خانه های آباد و مزین آن مرگ و ماتم می بارید. گمان میکنم دیگر تعزیه خوانی من کافی است و اینک شروع به اصل موضوع این کتاب می کنم. در این گیردار مرگ و خرابی، هفت زن جوان که همگی لباس سیاه بر تن پوشیده بودند، در یکی از کلیساهای شهر گرد آمده بودند.

این بانوان جمله زیباروی و جوان بودند و سن هیچ یک از بیست و هشت تجاوز نمیکرد و کوچکترین آنها هیجده ساله بود. آنها زندگی پرشور و پرماجرائی داشتند و خدای عشق را پرستش می کردند.


[۱]“Flebile principium melior fortuna secuta est;
hanc utinam possem vobis memorare sinc illo!”
(Publius Ovidius Naso, Metamorphoses)
[۲]Georg Wilhelm Friedrich Hegel, Jenenser Logik, Metaphysik und Naturphilosophie
[۳]Friedrich Nietzsche, Menschliches Allzumenschliches

Cover: A tale from The Decameron, by John William Waterhouse, 1916

دیدگاهتان را بنویسید

Please enter your comment!
Please enter your name here